بیزمان و بیمکان چون غم
سایهها را به خود میکشم
و برای هیاهوی خاموشان
اورادی را زمزمه میکنم.
جهان تهیست
و صدایم چون آوازی ترسناک
در این سرسرای خاموش حل میشود
چیزی بگو به همصداییام
و نجوایم را پاسخ گو
من میترسم
و جهان سرسختانه بیرحمی میکند
چیزی بگو
چیزی بگو
چیزی بگو...
برچسب:
نویسنده: آتنا یزدانی
خیال همیشه و همه جا با من است و حتّی گاهی دو سه قدم از من جلوتر. چیزی اگر میگویم او پیشتر آن را با زبانِ بی زبانی گفته است. گاه مجالم نمیدهد به گفتن و رشتهگاه اندیشهام را در هم میپیچد. سرم از دست این اژدهای هولناک به فغان آمده است. در یک یک مویرگهای سرم آتشیست از دمِ سوزندهی او. میخواهم سرم را در غرقابی فرو برم، امّا هر چه سرمیگردانم و تا هر جا که چشم کار میکند پشته پشته بیابانِ تفته است. لبانم خشک و زبانم پاره خشتی ترکخورده. آه آب آب آب...
برچسب:
نویسنده: آتنا یزدانی
سایهها برای درخت شدن میجنگند
و آسمان - خسته از این مضحکهی بیپایان -
باران را بیش از پیش احتکار میکند.
برچسب:
نویسنده: آتنا یزدانی
برچسب:
نویسنده: آتنا یزدانی
برچسب:
نویسنده: آتنا یزدانی
تابستان به انتها رسیده و ما با حُسنِ, ختامی عاشقانه، تب و تابمان را امتداد بخشیده و طلسمی دیرپا را از پا درآوردهایم. ای همسقفِ نازنین که مرا در زندهنگاهداشتِ رویاها یاری میکنی همسقفیمان فرخنده باد. باشد که این چکامهی شورانگیز، حُسنِ, مطلعی باشد بزمِ پاییزمان را :)
برچسب:
نویسنده: آتنا یزدانی